منشور اخلاق پژوهش
با ياري از خداوند سبحان و اعتقاد به اين که عالم محضر خداست و همواره ناظر بر اعمال انسان و به منظور پاس داشت مقام بلند دانش و پژوهش و نظر به اهميت
جايگاه دانشگاه در اعتلاي فرهنگ و تمدن بشري، ما دانشجويان و اعضاء هيات علمي واحدهاي دانشگاه آزاد اسلامي متعهد مي گرديم اصول زير را در انجام
فعاليت هاي پژوهشي مد نظر قرار داده و از آن تخطي نکينم:
1-اصل برائت: التزام به برائت جويي از هر گونه رفتار غير حرفه اي و اعلام موضع نسبت به کساني که حوزه علم و پژوهش را به مثائبه هاي غير علمي مي آلايند.
2-اصل رعايت انصاف و امانت: تعهد به اجتناب از هر گونه جانب داري غير علمي و حفاظت از اموال، تجهيزات و منابع در اختيار.
3-اصل ترويج: تعهد به رواج دانش و اشاعه نتايج تحقيقات و انتقال آن به همکاران علمي و دانشجويان به غير از مواردي که منع قانوني دارد.
4-اصل احترام: تعهد به رعايت حريم ها و حرمت ها در انجام تحقيقات و رعايت جانب نقد و خودداري از هر گونه حرمت شکني.
5-اصل رعايت حقوق: التزام به رعايت کامل حقوق پژوهشگران و پژوهيدگان (انسان، حيوان و نبات) و ساير صاحبان حق.
6-اصل رازداري: تعهد به صيانت از اسرار و اطلاعات محرمانه افراد، سازمان ها و کشور و کليه افراد و نهادهاي مرتبط با تحقيق.
7-اصل حقيقت جويي: تلاش در راستاي پي جويي حقيقت و وفاداري به آن و دوري از هر گونه پنهان سازي حقيقت.
8-اصل مالکيت مادي و معنوي: تعهد به رعايت کامل حقوق مادي و معنوي دانشگاه و کليه همکاران پژوهش.
9-اصل منافع ملي: تعهد به رعايت مصالح ملي و در نظر داشتن پيشبرد و توسعه کشور در کليه مراحل پژوهش.
دانشگاه آزاد اسلامي
واحد تهران مرکزي
دانشکده هنر و معماري
پايان نامه براي دريافت درجه کارشناسي ارشد (M.A )
گرايش : نمايش-ادبيات نمايشي
عنوان :
بخش نظري: رمانس ايراني از نظر ساختار و محتوا با توجه به رويکرد نورتروپ فراي
بخش عملي: نگارش نمايشنام? داستاني ميان همين کتابهاي ساده
استاد راهنما :
جناب آقاي اميرکاووس بالازاده
استاد مشاور :
جناب آقاي دکتر اردشير صالحپور
پژوهشگر :
مرجان قياسيان
زمستان 1391
تقديم به:
پدر و مادرم بخاطر هر آنچه به زبان نميآيد
تشکر و قدراني:
از
جناب آقاي امير کاووس بالازاده که صبر و راهنماييهاي ايشان راهگشاي من بودند
جناب آقاي اردشير صالحپور
جناب دکتر رحمت اميني
دوست عزيزم آناهيتا آذري که هرگز دوستياش را دريغ نکرد
و تمامي اساتيد و مسولان و اعضاي گروه نمايش دانشکده هنر و معماري
تعهدنامه اصالت پايان نامه کارشناسي ارشد
اينجانب مرجان قياسيان دانش آموخته مقطع کارشناسي ارشد ناپيوسته به شماره دانشجوي 89066646700 در رشته ادبيات نمايشي که در تاريخ بهمن 1391
از پايان نامه خود تحت عنوان : رمانس ايراني از نظر ساختار و محتوا با توجه به رويکرد نورتروپ فراي دفاع نمودم.
بدينوسيله متعهد مي شوم:
1- اين پايان نامه حاصل تحقيق و پژوهش انجام شده توسط اينجانب بوده و در مواردي که از دستاوردهاي علمي و پژوهشي ديگران (اعم از پايان نامه، کتاب، مقاله و …) استفاده نموده ام، مطابق ضوابط و رويه هاي موجود، نام منبع مورد استفاده و ساير مشخصات آن را در فهرست ذکر و درج کرده ام.
2- اين پايان نامه قبلا براي دريافت هيچ مدرک تحصيلي هم سطح، پايين تر يا بالاتر در ساير دانشگاهها و موسسات اموزش عالي ارائه نشده است.
3- چنانچه بعد از فراغت از تحصيل، قصد استفاده و هرگونه بهره برداري اعم از چاپ کتاب، ثبت اختراع و … از اين پايان نامه داشته باشم، از حوزه معاونت پژوهشي واحد مجوزهاي مربوطه را اخذ نمايم.
4- چنانچه در هر مقطع زماني خلاف موارد فوق ثابت شود، عواقب ناشي از آن را بپذيرم و واحد دانشگاهي مجاز است با اينجانب مطابق ضوابط و مقررات رفتار نموده و در صورت ابطال مدارک تحصيلي ام هيچگونه ادعايي نخواهم داشت.
نام و نام خانوادگي: مرجان قياسيان
تاريخ و امضا
بسمه تعالي
درتاريخ : بهمن 1391
دانشجو كارشناسي ارشد خانم ” مرجان قياسيان ” از پايان نامه خود دفاع نموده و با نمره به حروف و با درجه مورد تصويب قرار گرفت.
امضاء استاد راهنما
بسمه تعالي
دانشكده هنر و معماري
( اين چكيده به منظور چاپ در پژوهش نامه دانشگاه تهيه شده است )
نام واحد دانشگاهي : تهران مركزي كد واحد: 101كد شناسايي پايان نامه : 10160307911008عنوان پايان نامه : رمانس ايراني از نظر ساختار و محتوا با توجه به رويکرد نورتروپ فراينام و نام خانوادگي دانشجو : مرجان قياسيان
شماره دانشجوئي : 89066646700
رشته تحصيلي : ادبيات نمايشي تاريخ شروع پايان نامه : نيمسال دوم 91 – 1390
تاريخ اتمام پايان نامه : 25 بهمن 1391 استاد راهنما : آقاي اميرکاوس بالازاده
استاد مشاور: دکتر اردشير صالحپور آدرس و شماره تلفن : خيابان شريعتي، پايينتر از ميرداماد، کوچهي بيگدلي، ساختمان جاويدان، واحد 7
09123066010
چكيده پايان نامه (شامل خلاصه، اهداف، روش هاي اجرا و نتايج به دست آمده) :
رمانس به عنوان يکي از گونههاي شناخته شد? ادبيات سهم عمدهاي از تاريخ ادبيات را داراست. به همين دليل نظريهپردازاني چون فراي در نوشتههاي خود اين گونه را مورد مداقه قرار دادهاند و آن را تجزيه و تحليل کردهاند. فراي با توجه به الگوي اسطورهاي که براي گونههاي مختلف ادبيات ارائه ميکند، رمانس را نيز مورد بازنگري قرار داده است. در اين نوشته با گذري کوتاه بر تعريف و تاريخچه رمانس در اروپا تلاش شده بر اساس نظريات نورتوپ فراي در مورد گونههاي ادبي و به ويژه نظري? ميتوسها، الگويي ساختاري براي رمانس ايراني ارائه گردد. در اين جا براي منطبق ساختن الگوي ارائه شده با نمونهاي از رمانس ايراني، سمک عيار انتخاب شده است.
نظراستاد راهنما براي چاپ درپژوهش نامه دانشگاه مناسب است تاريخ وامضا :
مناسب نيست
فهرست مطالب
پيشگفتار1
فصل اول کليات3
بيان مساله4
هدفهاي تحقيق5
سوالات يا فرضيه هاي تحقيق6
فصل دوم:8
رمانس8
فصل سوم:23
آرا و نظرات نورتوپ فراي23
نظري? ميتوس34
ميتوس بهار: کمدي42
ميتوس پاييز: تراژدي48
ميتوس زمستان: طنز و هزل53
فصل چهارم:57
فراي و رمانس57
کليات58
دعوت64
ردّ دعوت65
امداد غيبي66
عبور از نخستين آستان67
شکم نهنگ68
آيين تشرف68
جاد? آزمونها69
زن در نقش وسوسهگر71
آشتي و يگانگي با پدر72
خدايگان74
برکت نهايي75
بازگشت76
نتيجه78
فصل پنجم:79
بررسي نمونهاي79
شروع قصه80
مطابقت الگو و داستان88
منابع91
نمايشنامه94
داستاني ميان همين کتابهاي ساده94
پيشگفتار
هميشه در زندگي دقايق و لحظاتي هست که آدم از فکر کردن به آنها لذت ميبرد، سادهترش اينکه قند در دل آدم آب ميشود. قبولي دانشگاه هم براي من همين طور بود. اما اين موضوع شروع راهي بود که آنقدر هم که ميگفتند ساده نبود. زياد شنيده بودم که کارشناسيارشد که چيزي نيست، چشم بهم ميزني تمام شده، مدرکت را گرفتهاي. شايد آنها قدرت ديگري داشتهاند يا چراغ جادويي در جيب! براي من که اينطور نبود. پاياننامه خود بدل شد به جادهاي که گذشتن از آن خود شد هفتخوان. از انتخاب موضوع و پذيرفته شدن آن که گذشتم تازه رسيدم به جمعآوري منابع. مراحل تحقيق و پژوهش هر روز سختتر ميشد و در ميان مشکلات يکي پس از ديگري رخ مينمود. مشکلات پايان دادن به اين مقطع تحصيلي خود کم نبودکه به ناگاه دست روزگار برگ ديگري ورق زد و مشکلات فردي بدل به قوزي شد روي قوز ديگر.
گلهگذاري دردي را دوا نميکند و همين بس که اکنون اين رساله آماد? دفاع شد. اما مساله جالب براي من تداخل زندگي شخصيام با موضوع پايان نامهام بود. در ميان گرفتاريهاي شخصي رفتن به سراغ رمانس، احساس دوگانه و غريبي در من ايجاد ميکرد. خواندن قص? شهسواران و عياران و سفر با آنها به دنياي خيال و گشت و گذار در سرزمينهاي ناشناخته لحظاتي پر از خوشي و سبک و بالي در دلم ايجاد ميکرد. روزها به کاري خشک و تکراري مبتلا بودن و شبها از قصهاي به قص? ديگر سرک کشيدن؛ حديث تمام اين روزها و ماههاي من بود.
فراي که جهان را به تمامي بر گرد? اسطورهها ميداند، همدمي شده بود براي دمي آرامش. از آن سو تنگي وقت و زمان خود بدل به اسطورهاي شده بود براي تحويل پاياننامه. اين اسطوره اژدها پيکر هر روزِ روز با شمايلي جديد روبروي من ميايستاد و نميگذاشت لحظهاي را به آسايش سپري کنم. انگار برگههاي تقويم نامراد در مسابقات دو سرعت شرکت کردهاند و براي گذشتن از خط پايان انقضاء پياپي از هم سبقت ميگرفتند.
هولآورتر از اين اژدها، کمبود منابع مطالعاتي و تحقيقي بود. انگار همه اين گون? ادبي را به فراموشي سپردهاند. شايد چون پايش زيادي در تخيل است و همه در تخيل خود اين سرزمين عجايب را بدون مکث و درنگي پيموده بودند. منابع فارسي، بسيار کم بودند و اگر بودند بيجان. منابع لاتين نيز با آنکه کم نبودند، اما در دست و اختيار نبودند.
باري قرار بر گلهگذاري نبود و قرار اين بود تا پايان اين پاياننامه لحظ? خوشي باشد، شايد شبيه به اوديسه زماني که پاي بر سرزمين خود گذاشت.
در اين جا جا دارد از استاد گرانقدر جناب آقاي بالازاده بخاطر راهنماييها صبر و تحمل و سع? صدري که در اين مدت در مقابل کاستيهاي من از خود نشان دادند تشکر بيپايان داشته باشم. اميد که تلاش کوچکم باري از دوش ايشان بردارد.
فصل اول کليات
کليات طرح
براي هر تحقيق و پژوهش به نقشهاي کلي و هدفمند نياز است. اين مساله باعث ميشود تا کمتر از مسير اصلي حرکت انحراف ايجاد شود و پژوهش جهتي صحيحتر بيابد. بر همين اساس اين فصل تدوين شده است؛ رسيدن به نقش? پژوهش.
بيان مساله
هر روزه با حجم انبوهي از توليدات دراماتيک روبروييم که مخاطبين خود را مسحور و به صندلي سالنهاي مختلف-چه سينما و چه تئاتر- ميخکوب ميکنند. اما در اين ميان اتفاق عجيب رخ ميدهد، جهان منطقي و عقلاني شده امروز، به شکل بسيار ساده به آثاري هجوم ميبرند که ريشه اصليشان در تخيل است. جايي که انگار دنياي ماشيني شده چنان به آن تاخته که مخاطب براي يافتن خود حتي براي يک لحظه راهي نمييابد جز اين. البته نبايد فراموش کرد که اين داستانها در تمام طول تاريخ براي نوع بشر جذاب بوده است و شايد بتوان گفت انسان امروز، تنها کمي به اصل نگريسته و به اين سمت متمايل گرديده است.
بخش قابل توجهاي از اين توليدات اقتباسي هستند، يعني منبع اصلي آنها جايي ديگر و در اکثر مواقع ادبيات است. هر ساله نشستها و سخنرانيها و مقالات بسياري در باب توجه به منابع بومي اقتباس ميشود و محتواي بسياري از آنها بر لزوم روز افزون اين امر تاکيد ميکنند. اما مساله اصلي در اين است که کتابي را از گنجين? غني ادبيات انتخاب کنيم و سپس با الگوهايي مشخص دست به اقتباس بزنيم. شايد از موارد مهمي که کمتر مورد توجه قرار گرفته است، گونهشناسي اين داستانها براي اقتباس است.
با توجه به اين نکته، شناخت گونههاي ادبيات از اهميت ويژهاي برخوردار ميشود. سوال مهمي که ذهن هنرمند مطرح ميشود اين است که در ميان انواع گونههاي ادبي کدام يک زمينه مناسبتري در اختيار وي ميگذارد؟ رمانس ميتواند يکي از جوابهاي اين سوال باشد اما چگونه؟
شناخت رمانس و ويژگيهاي آن ما را ياري ميکند تا بهتر بتوانيم اين مساله را روشن سازيم. در اين ميان فراي از نظزيهپردازاني است که الگوهاي ساختاري براي گونههاي متفاوت ادبي ارائه ميکند، لذا ميتوان از دريچ? او به اين جهان نگاهي تازه انداخت.
هدفهاي تحقيق
هدف از پاياننامه پيشرو رسيدن به الگوي ساختاري مناسب در رمانس است. مطابقت آراي فراي با رمانس ايراني هدف ديگر اين نوشته خواهد بود. در واقع تلاش بر اين است تا با توجه به نظريات فراي الگويي قابل انعطاف در محدود? رمانس در تاريخ ادبيات ايران ارائه شود.
اهميت موضوع تحقيق و دلايل انتخاب آن
چنانچه بتوانيم به ساختار يک نوع روايي و ادبي بر اساس تفکر خودمان دست پيدا کنيم، فهم متون کلاسيک خود را آسان کردهايم. وقتي قصهاي از شاهنامه يا هزار و يک شب و يا مثنوي را مي خوانيم، هنوز نميتوانيم با توجه به نظريه ژانر و يا بوطيقاي ادبي آنها را ساختاربندي کنيم. در حالي که اگر ساختار و جزئيات رمانس ايراني را بشناسيم، به راحتي ميتوانيم آنها را با دسته بندي کردن، تجزيه و تحليل کنيم. بدين ترتيب استفاده از اين متون در نظامهاي روايي ديگر همچون سينما، تئاتر و رمان بسيار محتمل خواهد شد. چون در اصل الگوي فهم آنها را داريم. همان طور که اشاره شد در فرهنگ غربي همين شناخت موجب اقتباس درست آثار کلاسيک ادبي در آثار مدرن مي شود. “بتمن” و “سوپرمن” اسطوره شهسوار رمانس حماسي را در قالبي امروزين بيان مي کند. اما آيا ما هم مي توانيم ادعا کنيم که از “رستم ” قهرمان رمانس حماسي شاهنامه توانسته ايم روايتي امروزين به دست دهيم. با به دست آوردن نظام ساختار رمانس ايراني امکان فهم و اقتباس آنها ميسر خواهد شد.
سوالات يا فرضيه هاي تحقيق
فراي در نگرش خود در نقد اسطوره اي دو نگره مهم دارد:
1) نگاه به مقوله آرکي تايپي و کهن الگوها
2) توجه به تفکر مسيحي در ايجاد نظام و ساختار هاي ادبي در غرب. آيا مي توان بر اساس اين دو نگره و نظامي که بر اساس آن فراي بنا مي کندتا الگوي رمانس را به دست دهد، وارد مباحث رمانس ايراني شد؟ به نظر مي رسد تفکر جهان شمول درباره کهن الگوها که آنها را فطري بشر مي داند و زمينه مشترک اديان ابراهيمي و وحياني، مي تواند وجوه مشترک بسياري را در رمانس هاي شرقي و غربي ايجاد کند. از سويي در رفت و آمدهاي فرهنگي ميان فرهنگ ها رمانس هاي شرقي و ايراني تاثيرات بسزايي در شکل گيري رمانس هاي غربي داشته اند. چنانچه ما در اين تطبيق بتوانيم وجوه خاص تفکر ايراني / اسلامي را متمايز کنيم، به نظر مي رسد بتوان با تکيه بر الگوي فراي به الگوي ساختاري رمانس هاي ايراني رسيد.
روش تحقيق
تحليل آراي فراي در نظريه نقد آرکي تايپي و در آوردن چهارچوب هاي نظري آن و تطبيق چهارچوب هاي نظري اين آرا با تفکر ايراني و سپس اجراي اين مباني بر روي رومانس ايراني. انتخاب رمانس پهلواني سمک عيار و تحليل آن با مباني بدست آمده از تطبيق آراي فراي بر رمانس ايراني.
فصل دوم:
رمانس
در اين فصل ابتدا سعي ميکنيم به تعريفي کلي از واژ? رمانس دست يابيم. پس از آن به سراغ تاريخچ? رمانس در اروپا خواهيم پرداخت و ادامه آن را تا امروز دنبال خواهيم کرد؛ اما پيش از آن لازم است کمي دربار? سه اصطلاح “مکتب”1، “ژانر”2 يا گونه و “سبک”3 مداقه کنيم.
مکتب يا مدرسه مجموعهاي از اصول، ديدگاهها، روشهاي کلي و عامي است که گاهي مرزي سيال و زماني مرزي صلب دارند، اما روي هم رفته بنيانهاي يک متن (حتي فلسفي) يا اثر هنري را تبيين و تعيين ميکنند؛ مانند واقعگرايي، نمادگرايي، گزارهگرايي و طبيعتگرايي.
“مکتبهاي گوناگون ادبي يا هنري، اختراع يک يا چندتن از برگزيدگان و نوابغ نيست که ناگهان ظهور مکتب را با بيانيهاي اعلام نمايند و اصول و قواعد آن را با کوس و کرنا به گوش مردم فرو کنند. مکتبهاي ادبي هميشه به صورت پنهان يا آشکار، وجود داشته است، جز اينکه در دورهاي از تاريخ ادبيات، بنا به علل اجتماعي و اقتصادي يک مکتب معين بر ديگر شيوههاي ادبي و هنري تسلط يافته است.”(سيدحسيني1358، 11-12)
ميتوان از ارسطو به عنوان نخستين کسي ياد کرد که از ژانر سخن گفته است.
“سخن ما دربار? شعر است و انواع آن است و اينکه خاصيت هر يک از آن انواع چيست و افسان? شعر را چگونه بايد ساخت تا شعر خوب باشد.”(ارسطو 1382: 113)
ژانر ناظر بر معني وفرم4 (صورت) است و گونه متن را مشخص ميکند.
“هر ژانر به مجموعهاي از ويژگيهاي مشترکي اشاره دارد که دستهبندي اَشکال گوناگون بيان هنري يا محصول فرهنگي را امکانپذير ميکند. مثلاً ژانر رمان بر مجموعهاي از متون اشاره دارد که همهگي با تعريف پاي? آنچه يک رمان را ميسازد سازگارند.”(ادگار 1387: 165)
در واقع ژانر بر معني تکيه دارد، اما معنايي که براي افاده خود به فرم يا فرمهاي خاصي نيازمند است.
اما به سراغ سبک که ميرويم به حيط? محدودتري روبرو هستيم اساساً با پديدهاي برخورد داريم که براي هر نويسنده(شخص) منحصر به فرد است.
“سبک معاني متعدد يا رگههاي معنايي فراواني دارد. تداعي سبک با مد، يا مدل يک لباس(آيا شيک و باب روز هست يا نه)، و يا با شيو? اجراي يک قطع? موسيقي(آيا فرد ميتواند به سبک خاص خود قطعهاي را اجرا کند) را در نظر بگيريد. اين نمونهها از سويي حکايت از بار ارزشي سبک دارند که بر اساس آن سبک به يک ارزش زيباشناختي مرجح اشاره دارد، و از سوي ديگر، بر مفهومي خنثي دلالت ميکنند که آن سبک ترکيب معناداري از اجزاست.”(همان: 169)
مطالب بالا از آن جهت ذکر شدتا بتوانيم جايگاه رمانس را در ميان آنها بيابيم. با توجه به تعاريفي که ارائه شد رمانس يک ژانر ادبي است. زيرا رمانس بيشتر بر محتوا تاکيد دارد که شکل و ساختار از آن منتج ميشود. رمانس که توامان داستانهاي عاشقانه و حکايتهاي غريب را شامل ميگردد، براي رسيدن به اين هدف از فرم و ساختار ويژهاي تبعيت ميکند که بررسي آن از بخشهاي مهم اين نوشته خواهد بود.
زماني که از پديدهاي همچون رمانس حرف ميزنيم که تاريخچهاي بسيار مطول دارد در اصل از يک سنت صحبت ميکنيم. سنتي در ادبيات منثور.
“در اوايل قرون وسطي رمانس بر زبانهاي جديد بومي دلالت ميکرد و اين زبان ها را از زبان لاتين که در مکتب و مدرسه آموخته ميشد متمايز ميگردانيد. بدين ترتيب enromancier و romanar به معني ترجمه يا تأليف کتاب به زبان هاي بومي به کار ميرفت و اين گونه کتابها رمانز، رمان يا رمانس ناميده ميشدند. براي مثال در زبان فرانسوي کهن کلمه رمان هم براي توصيف رمانسي باوقار به کار ميرفت که به نظم سروده شده بود و هم براي ناميدن يک داستان عامه پسند. طولي نکشيد که ويژگيهاي شاخص اين قصههاي مبتني بر عشق، ماجراجويي و هوس بازيهاي خيال با اين کلمه پيوند يافت و کلمه رمان تداعيگر همه اين خصوصيات گرديد.” (فورست 25:1375)
آنچه اين روزها به عنوان رمانس شناخته ميشود بيشتر به داستانهاي عاشقانه و پراحساس اطلاق ميشود. اين ديدگاه را ميتوان در مجلات و روزنامهها به وضوح مشاهده کرد. با سيطر? بي چون و چراي سينما به عنوان رسانه غالب بر زندگي انسان معاصر تعابير و اصطلاحات ادبيات به سمت اين رسانه عظيم کشيده شد. رمانس نيز از اين قاعده مستثني نشد. اين روزها در تارنما(سايت)ها و مجلات سينمايي اين اصطلاح در مورد سريالها يا فيلمهايي که بر روي روابط عاشقانه متمرکزند، به کار ميرود. اما اين مسئله نه به طور کامل صحيح است و نه به صورت کامل اشتباه. به طور قطع انحراف قابل توجهي از تعريفي که قرنها در مورد رمانس به کار رفته و آنچه امروزه به عنوان رمانس مطرح است، وجود دارد.
با خود گفتم که
اين تفنني است برتر از بازي و نرد
کتاب از اسماري مملو بود
که بزرگان از باستان
آن زمانها که انسان هنوز به طبيعت عاشق بود
روايتشان ميکرد
و ديگر شاعران
به چهار ميخ قافيه ميکشيدندش
براي خواندن و يه ياد آوردن
و اين کتاب چيزي نميگفت
جز از شاهان و ملکهها
و بسياري چيزهاي خرد ديگر
من در آن داستاني يافتم
که گويي از عجايب بود
اين قطعه از چاوسه به خوبي چند ويژگي مهم رمانس را بيان ميکند و شايد مهمتر از همه رابطهاش را با خواننده توصيف ميکند. به واژهها و ترکيباتي همچون تفنن، از باستان، انسان عاشق طبيعت، شاهان و ملکهها و از همه درخشانتر به ترکيب “گويي از عجايب” توجه کنيد. اينها همگي از ويژگيهاي رمانس است.
“رمانس گذشته يا به لحاظ اجتماعي، خيلي دور را فرا ميخواند که در اينجا همان دنياي شکوهمند عهد کهن و رها از قيد مذهب است، دنيايي که خود از جهان بزرگان که از باستان قصههاي آن را به نظم ميآورند، جداست. جهاني که از خود نويسنده بيشتر دور است چرا که اثر ادبي او با دو بار ترجمه و تأويل روبرو ميشود. آثار کهن مرجع مهمي براي داستانهاي عشق درباري بود. سي اس لوئيس در کتاب حکايت عشق به اين تناقض اشاره ميکند که چگونه اويد در هر عشق ورزي تظاهر به مهم جلوه دادن چيزي ميکند که جامعه زمان وي آن را مبتذل به شمار ميآورد. عشق جنسي نويسندگان قرون وسطي آن را با جديتي راستين و تا حدي مقدس گونه به کار ميگيرند. رمانس معمولاً از داستانهاي معروفي استفاده ميکند که شناخت ما از آن دلگرم کننده است و امکان ارائه تلميح آميز و هوشمندانه آنها را فراهم ميسازد. منابع کهن رمانس به تجربه زمان معاصر نزديک ميشوند. زيرا اين داستانها عمدتاً پر از شخصيتهايي است که احساسات و روابط آنها دقيقاً نشان داده شده و با جزئيات احساس برانگيز فراواني توصيف شدهاند.”(بير 5:1379)
فضاي داستانهايي که رمانس در آنها شکل ميگيرد جهاني اشرافي و به نوعي آرماني است که تمامي شخصيتهاي آن پادشاهان و ملکهها هستند. اما در رمانس همچون خيال، پادشاهان و ملکهها، امکان بروز انسانها هستند.
“شکوه و جلالشان آنها را جهاني و همگاني ميسازد. آنها حس قدرت نامحدود ما را دوباره زنده ميکنند، احساس قدرتي که گرچه تجربه بزرگسالي پي در پي بر آن ميتازد، حتي پس از کودکي نيز در اعماق شخصيت ما به حيات خود ادامه ميدهند.” (همان :6)
قبلتر به ارتباط رمانس با خواننده اشاره کرديم؛ اين ارتباط را ميتوان از زاويهاي ديگر هم مورد ارزيابي قرارداد. يعني از جايي که ارتباط داستان با زندگي را بيابيم. در اين شکل تمرکز بر تأثيرگذاري نيست، بلکه بحث بر نوع تحريک احساس يا ادراک است. در اصل بايد اين گونه نگاه شود که آنچه خوانده ميشود، چه نسبتي با خيال، واقعيت و عينيت پيدا ميکند. نمودار زير تا حدودي راهگشاست.
تاريخ واقعگرايي رمانس تخيل

در نمودار بالا واقع گرايي و رمانس اسامي است که بر دو نوع ارتباط داستان و زندگي گذاشته است؛ در واقع دو نقطه ميان خيالپردازي و تاريخ. البته نبايد اين گونه تصور شود که منظور از تاريخ چيزي شبيه به حقيقت است. بلکه تاريخ را صرفاً به عنوان تاريخ يعني آنچه اتفاق افتاده است و امکان تغيير در آن وجود ندارد. در ادامه بايد متذکر شد اين موضوع نبايد با تحريف يا دستکاري تاريخ و رياضي خواندن تاريخ اشتباه گرفته شود.
در واقع ما با ادراک سر و کار داريم. فرد واقعگرا تأثيرات خود را از جهان عرضه ميدارد. برخي از واژهها و تأثيرات صناعي ديگرش با اصحاب علوم اجتماعي بويژه روانشناسان و جامعهشناسان مشترک است. نويسنده واقعگرا همواره بر آن است تا خواننده احساس کند که امور واقع چگونهاند، اما فکر ميکند که با ساختاري بر ساخته از شخصيت و واقعه بهتر ميتواند حق مطلب را در مورد چگونگي امور واقع ادا کند تا آنکه بخواهد به طور مستقيم از واقعيت نسخه بردارد. حقيقتي که نوسنده واقعگرا ارائه ميدهد اندکي کليتر و نوعيتر از امر واقعي است که گزارشگر عرضه ميدارد. ممکن است جاندارتر و به يادماندنيتر هم باشد.
“در رمانس با وهم سر و کار داريم. رمانس نويس بيشتر انديشههايش را درباره جهان عرضه ميدارد تا تأثيراتش را از آن. جهان متعارف از فاصلهاي دورتر ديده ميشود و شکل و رنگ آن عمدتاً با عدسيها و فيلترهاي فلسفه و خيال تغيير کرده است. در جهان رمانس به انديشهها امکان داده ميشود تا به رقص درآيند بيآنکه دادههاي حواس چندان دست و پايشان را ببندند. با اين همه هر چند در رمانس آنچه هست اغلب جايش را به آنچه بايد باشد يا ميشد باشد ميدهد اما بايد و ميشد هميشه تلويحاً آنچه هست را منتقل ميکنند چون دگرگون شده همان هستند.” (اسکولز 11:1377)
آنچه را ميتوان به طور کلي از اين سخن نتيجهگيري کرد اين است که در رمانس ارتباط از شکلي به وجود ميآيد که قابل تجربه نيست. ولي انگار هر خواننده حداقل يکبار آن را در خود و دور از جهان محسوسات لمس کرده است.
جهاني که با آنچه بايد باشد و يا ميشد باشد ساخته ميشود، به نوعي با آرمان و جهان آرماني سر و کار دارد. در اينجا از آرمان در مفهوم کلي آن سخن ميگوييم. زيرا که آرمان در نظر همواره جنبهاي مثبت و والا را همراه خود دارد. اما آرماني که اکنون در موردش صحبت ميکنيم جهاني را به وجود ميآورد که انسان خود را صرفاً کامل ميبيند و در اين کامل ديدن ميتواند جنبههايي خنثي و يا منفي را متصور شد. اين موضوع باعث ميشود تا اثر مأمني باشد براي وهم، وهمي که ميتواند با واقعيت نسبت داشته باشد، نسبتي در درون خواننده.
جداي مسائلي که ذکر شد رمانس واقعيتر از خيالپردازي و تاريخ واقعيتر از واقع گرايي است. اسکولز اين مطلب را بدين شکل مطرح ميکند:
“واقع گرايي و رمانس صد در صد متفاوت نيستند. برخي مشخصات مشترک دارند. خود واقعگرايي از تاريخ يا روزنامه نگاري رمانتيکتر است (آخر واقعيت که نيست، واقع گرايي است). و رمانس واقعگرايانه تر از خيالپرداري است. بسياري از آثار بزرگ داستاني آميزههايي غني و پيچيده از رمانس و واقع گرايياند. در واقع ميتوان گفت بزرگترين آثار آنهايي هستند که از عهده آميزش ادراک نويسنده واقعگرا و هم نويسنده رمانس به خوبي برآمدهاند و جهانهايي داستاني به ما عرضه داشتهاند که به ادراک ما از آنچه واقعاً هست بسيار نزديکاند، اما چنان با مهارت شکل دادهاند که ما را بيش از پيش به امکانات معنيدار هستي آگاه ميسازند.” (همان11-12 )
مطالبي که تا کنون مطرح شد تا حدودي مرزبنديهاي رمانس را معين ميسازد. اما اين حدود در عين لازم بودن کافي نيستند و براي يافتن سرزميني معين براي رمانس به مرزبندي هاي مشخصتري احتياج داريم.
“رمان واقعگرايانه است و رمانس شاعرانه و حماسي، که اکنون ميتوان آن را اسطورهاي هم نام نهاد. ان رد کليف، سروالتراسکات و هاوثورن رمانس نويسند، وفني برني، جين اولتن، آنتوني ترالپ و جورج گيسينگ رمان نويس. اين دو نوع که در قطبند نشان دهنده ميراث دوگانه روايت منثور هستند. رمان از شکل هايي روايي غيرافسانهاي سرچشمه گرفته است – از نامه ، روزنامه، خاطره، زندگي نامه و تاريخ – يعني از آنچه مستند است مايه گرفته و از لحاظ سبکي بر جزئيات نمايشي يا تقليد ، به معني اخص، تکيه ميکند. برعکس، رمانس که ادامه حماسه يا رومانس قرون وسطايي (که انطباق جزئيات با واقعيت را ناديده مي گيرد) است با واقعيتي بالاتر و نفسانياتي عميق تر سرو کار دارد. هاوثورن مي نويسد: وقتي نويسندهاي اثر خود را رمانس مينامد واضح است که در انتخاب روش و مواد خود آزادي بيشتري طلب ميکند. اگر رمانسي به زمان ماضي نوشته شود به اين قصد نيست که گذشته به دقت توصيف گردد، بلکه به قول هاوثورن، براي اين است که ميخواهد محدودهاي شاعرانه، که در آن واقعيتها اهميت چنداني ندارند، ايجاد کند.”(ولک1382: 246-247)
در آراي ولک بايد کمي دقت بيشتر بکار برد زيرا در برخي از موارد نوعي تک سويه نگري وجود دارد. وي رمان و رمانس را دو قطب متفاوت که از دو ميراث مختلف سرچشمه ميگيرند، مطرح ميکند. اما اين نظريه توسط ديگر نظريهپردازان نه تنها پذيرفته نميشود، بلکه اين دو را ادامه و به نوعي تکامل و رشد يافته يکديگر ميدانند. کافي است به نقل قولي که در آغاز فصل از فورست آورديم بازگرديم. در آن نوشته به روشني رمانس و رمان را در يک راستا مورد بررسي قرار ميگيرد.
از سوي ديگر ولک رمان را صرفاً منشعب از مستنداتي همچون نامه يا زندگي نامه و تاريخ ميداند که اين قول به روشني پذيرفتني نيست. زيرا اين نظر رمان را به نوعي از جرگه ادبيات خلاقه خارج ميکند و آن را در ورطه رونويسي و برداشت برداري مياندازد. در صورتي که به هيچ شکل از چنين ويژگي هاي محدود کننده پيروي نميکند. حتي اگر بپذيريم که ولک در اين نوشته بر آن است تا تفاوتي ميان واقع گرايي و رمانس بوجود آورد، باز هم نميتوان آراي آن را پذيرفت.
مجدداً به نوشته اسکولز باز ميگرديم ميبينيم که او واقع گرايي و رمانس را در دو نقطه عطف ميان خيالپردازي و تاريخ قرار ميدهد و هيچ کدام را به طور کامل منطبق بر يکي از دو قطب نميکند. در نتيجه به طور کلي اين موضوع را بايد از ذهن دور ساخت که رمانس صرفاً خيالپردازي است و واقعگرايي (رمان) صرفاً تاريخ و مستندات.
قول ديگر ولک که بايد به آن توجه داشت اين است که رمانس را در ادامه حماسه قرار ميدهد و براي آن واقعيتي بالاتر و نفسانياتي عميق تر در نظر ميگيرد. اين قول متأسفانه کاملاً غير شفاف است و بيشتر گمراه کننده است تا راهنما. ولک بايد حماسه را تعريف ميکرد و حدودي را برايش ميساخت. متاسفانه اين قول جايي عجيبتر ميشود که او اسطوره را نيز به آن ميافزايد. گويا ولک تمام جهان را از حال و ديدگاه خود ميبيند و به روند و گذر تاريخي نگاه نميکند. به طور قطع داستاني که زماني کاملاً مطابق بر نيازهاي اجتماعي بوده بعد از گذشت زماني جنبههايي از اسطوره در آن پديد ميآيد و اتفاقاً يکي از ويژگيهاي جذاب رمانس همين اصل است.
“رمانس به ويژه به گونهاي ادبي اغلب منحصراً با ادبيات قرون وسطي پيوند خورده است. رمانسهاي قرون وسطي به يقين الگويي را بنا نهادهاند که شليد تا قرن هفدهم شکل غالب ادبيات داستاني بود. اما پيشينه رمانس در اروپا به گذشتهاي بسيار دورتر از قرن دوازدهم بازميگردد و حياط آن تا مدتها پس از قرون وسطي ادامه مييابد. نويسندگان دوره اليزابت تکيه زيادي بر رمانس هاي يوناني داشتند و اغلب ادعا شده که قصه هاي وسترن و داستان هاي علمي تخيلي نوع دگرگوني يافت? جديد رمانس هستند.” (جبلين 7: 83)
در نوشته بالا به خوبي پيداست که نمي توان موضوع ولک در باب رمانس را پذيرفت. نقل قول زير را ميتوان نقطه پاياني بر اين بحث باشد.
“زمان تويک واقع گرايي پس از رمانس و هزل بود. پس سودمند خواهد بود اگر بدانيم داستان واقع گرايانه عناصر اسلاف خود را به شيوه هاي گوناگون ترکيب مي کند. اما اشتباه خواهد بود اگر فکر کنيم واقع گرايي فقط به اين دليل اشکال پيشين را رها کرده تا برخي از عناصر آن ها را به شيوه تازه به کار ببرد. واقعيت اين است که سير تکوين واقع گرايي نوعي جريان معکوس ايجاد کرد که عناصر واقع گرايي را به سوي اشکال قديمي داستان راند و با خصوصيات بحث آفرين بودنش جان تازه اي به آنها بخشيد.”(اسکولز 16:1377)
رمانس را مي توان به دو دسته عمده تقسيم کرد. رمانس عامه پسند و رمانس اشرافي. اما قبل از اين که وارد اين بحث شويم لازم است که نکته اي را يادآور شويم و آن اينکه رمانس از فرم به محتواي خود رسيده است.
“در تاريخ رمانس را، همچون تاريخ واژه اش، ميتوان به منزله حرکت از صورت (فرم) به کيفيت بشمار آورد.”(بير 8:1379)
پس به اين دليل است که در تاريخ از رمانسهاي قرون وسطي، در رمانس دوره اليزابت و رمانس در زمانهاي قرن نوزدهم ياد مي شود.
رمانس از انواع ادبي مهم ادبيات انگليسي در قرن چهاردهم و پانزدهم، دوره اليزابت و قرن هجدهم بود و در اين قرن هم به تدريج در قطب مخالف رمان قرار گرفت. رمانس گوتيک و نهضت رمانتيک معناهاي جديدي به رمانس بخشيدند و در قرن نوزدهم در چالش با رمان هاي جبرگرايانه (ناتوراليستي) فرانسه و نيز احياي دوباره آن توسط مکتب پيش رافائلي متحول شد.
“تاريخ رمانس در انگلستان دو نقطه عطف مهم دارد که هر دو نشانگر خود آگاهي فزاينده درنحوه استفاده از اين قالب است. نخستين نقطه عطف انتشار دن کيشوت در سال 1612 و 1620 به ترجمه شلتون بود چرا که سروانتس کتاب را در دو قسمت در سال 1605 و 1615 منتشر کرده بود. دومين نقطه عطف احياي رمانتيک گري بود که با خود کهن گرايي آگاهانه اي را به همراه مي آورد که نويسدگان دوره ي رمانتيک به رمانس اطلاق مي کردند.”(همان : 11 و 12)
قبلتر در مورد رمانس اشرافي صحبت کرديم اما تفاوت آن را با رمانس عامه پسند گاه در ريشهها بروز ميکند و گاه اين تفاوت در فرم خود را نمايان ميسازد.
دو نوع عمده رمانس ميراث به جا ماندهاي است که گاه هم گرا و گاه در مقابل هم هستند. اين دو نوع داراي مشخصات ، ويژگيها و گاه مايههاي يکسان اما مقياس مختلفند.
رمانس اشرافي از تبار ( خانواده) حماسه است و در نمايي کلي رشته هاي روايتي زيادي را درهم مي بافد. رمانس عامه پسند اما رو به سادگي دارد و تنها يک قصه تعريف ميکند.
بايد متذکر شد آنچه زير به عنوان تبار حماسه مطرح مي کند با آنچه ولک ميگويد متفاوت است. زيرا وي آن را در مسيري تدريجي و گاه فني در پارههايي که سخت بهم نزديک ميشوند، معني ميکند، در حالي که ولک آن را يک سر حماسه ميداند. با آن که در نظر اين دو دسته رمانس به کلي با هم متفاوت هستند اما ميتوان گفت که آنها با هم نکات مشترک زيادي دارند.
“از آنجا که رمانس کمال مطلوب را نشان مي دهد تلويحاً هم آموزنده و هم گريزگر است. رمانس با ساده سازي شخصيت، خصيصه هاي فردي اي را که ديگر انسا ن ها را از ما متمايز ميکند، از ميان مي برد و اين امکان را فراهم ميسازد که به واسطه شخصيت هاي ساده اميال اصلي انساني را تجربه کنيم. ويژگياي که تا اين لحظه به آن اشاره نشده کاربرد عناصر خارق العاده و فرا طبيعي در رمانس است که گاهي نشانه مشخصه رمانس پنداشته ميشود. ليکن تنها در رمانس قرن هفدهم و هجدهم است که اهميت حياتي دارد.” (بير 150: 1379)
با اضافه کردن داستانهاي عاشقانه و روابط پيچيده عاطفي به خصوصيات بالا ميتوان گفت ما ويژگي خاصي را براي رمانس در نظر نگرفتيم و تمامي اين ويژگي ها را ميتوان در جاي جاي ادبيات مشاهده، اين نظر درست اما بايد در نظر داشت که مجموعه اي از اين ويژگيها رمانس را به وجود ميآورد.
ميتوان مجموعه خصوصياتي را در نظر گرفت. مضامين عشق و ماجراجويي، نوعي کناره گيري از جامعه که هم در مورد خواننده و هم در مورد قهرمان رمانس صادق است. جزئيات فراوان احساس برانگيز شخصيتهاي ساده که غالباً از اهميت تمثيلي برخوردارند، آميزشي صلح آميز ميان غير مترقبگي و روزمرگي، طوالي طولاني و پيچيده وقايع که معمولاً به نقطه اوج يگانهاي



قیمت: تومان


پاسخ دهید