دانشکده علوم
پايان نامه کارشناسي ارشد در رشته‌ي
فيزيولوژي جانوري
اثرات کامفر بر تحريکپذيري و فرآيندهاي سلولي دخيل در الگوي فعاليت صرعي در نورونهاي حلزون
به کوشش:
فاطمه عندليب لاري
استاد راهنما:
دکتر جعفر وطن پرست
شهريور1393

به نام خدا
اظهارنامه
اينجانب فاطمه عندليب لاري دانشجوي رشته فيزيولوژي دانشکده علوم دانشگاه شيراز اظهار مي‌كنم كه اين پايان‌نامه حاصل پژوهش خودم بوده و در جاهايي كه از منابع ديگران استفاده كرده‌ام، نشاني دقيق و مشخصات كامل آن را نوشته‌ام. همچنين اظهار مي‌كنم كه تحقيق و موضوع پايان‌نامه‌ام تكراري نيست و تعهد مي‌نمايم كه بدون مجوز دانشگاه، دستاوردهاي آن را منتشر ننموده و يا در اختيار غير قرار ندهم. كليه حقوق اين اثر مطابق با آيين‌نامه مالكيت فكري و معنوي متعلق به دانشگاه شيراز است.
نام و نام خانوادگي: فاطمه عندليب لاري
تاريخ و امضاء:

تقديم به
پدر
و
مادرمهربانم
که هر لحظه وجودم را از چشمه سارپراز عشق چشمانشان سيراب ميکنند…..

سپاسگزاري

ستايش خداي را سزاست كه به يد قدرت بي منتهايش درياي آفرينش را جاري كرد و به اراده ازلي اش همه خلق را صورت بخشيد. سپاسگزار كساني هستم كه سرآغاز تولد من هستند.
مادرم، مهرباني كه زيستن را از او آموختم و پدرم، استوارترين تكيه گاهم. مراتب قدرداني خود را نسبت به زحمات بي دريغ استاد راهنماي گرانقدرم جناب آقاي دكترجعفروطن پرست و استاد مشاور ارجمندم آقاي دكتر امين اله بهاالديني به پاس كمك ها و رهنمودهاي سازندهشان در انجام اين پژوهش ابراز ميدارم. اميد دارم كه تهيه و تدوين پايان نامه حاضر پاسخگوي بخشي كوچك از محبت ها و زحمات آنان باشد.

چکيده
اثرات کامفر بر تحريکپذيري و فرآيندهاي سلولي دخيل
در الگوي فعاليت صرعي در نورونهاي حلزون
به کوشش
فاطمه عندليب لاري
کامفر يک مونوترپن دوحلقه اي كتوني با فرمول شيميايي C10H16O است که در برخي اسانسهاي گياهي يافت ميشود و اثرات فارماکولوژيک متنوعي را نشان ميدهد. در اين تحقيق تاثير کامفر بر ويژگيهاي پتانسيل عمل و تحريکپذيري نورونهاي مرکزي حلزون Caucasotachea atrolabiata با استفاده از تکنيک ثبت داخل سلولي مطالعه شد. در شرايط کنترل نورونهاي ثبت شده فعاليت خود به خودي با پتانسيل هاي عمل منظم نشان ميدادند. افزودن کامفر mM) 5/1( به محلول خارج سلولي پتانسيل متعاقب هيپرپولاريزان را مهار کرد، دامنه و شيب فاز رپلاريزاسيون را کاهش داده، فرکانس و مساحت ناجيه زير منحني پتانسيل عمل را افزايش داد. کامفر همچنين الگوي فعاليت را از حالت شليک منظم به فعاليت انفجاري همراه با paroxysmal depolarization shift (PDS) تغيير داد. اين اثرات سريع بوده و بعد از شستشو با رينگر نرمال قابل برگشت بودند. از آنجايي که اثرات کامفر بر فرکانس، الگو و شکل منحني پتانسيل عمل با دپلاريزاسيون غشاء همراه بود، در برخي آزمايشها پتانسيل غشاء بوسيلهي تزريق جريان منفي پيوسته (DC) در حضور کامفر، نزديک به سطح کنترل حفظ شد، مشاهدات نشان داد که تزريق جريان DC نميتواند فعاليت انفجاري ناشي از کامفر را حذف کند، که نشان دهندهي اين است که اين اثر تاثير ثانويه از دپلاريزاسيون غشاء نيست. از سوي ديگر، فعاليت انفجاري و PDS در حضور نيکل کلرايد (مهارکننده غيراختصاصي کانالهاي کلسيمي) حذف شده و مجدداً فعاليت به الگوي ريتميک شرايط کنترل برگشت. براي بررسي نقش جريانات سديمي درتوليد فعاليت انفجاري، سديم خارج سلولي بوسيله Trise-HCl جايگزين شد. انفجارهاي پتانسيل عمل بعد از بکاربردن کامفر در رينگر حلزون فاقد سديم مشاهده شد. به طور مشابه H-89 (مهار کننده پروتئين کيناز وابسته بهcAMP ) و کلريترين (مهارکننده پروتئين کينازC) قادر به مهار قابل توجه فعاليت انفجاري وPDS ناشي از کامفر نبودند که نشان مي دهد القاء فعاليت انفجاري توسط کامفر به فسفوريله شدن کانالهاي يوني وابسته نيست. بعلاوه، فعاليت انفجاري در حضور سديم نيترو پروسايد (آزادکننده نيتريک اکسيد) کاهش يافت اما مکانيسم دقيق مهار فعاليت انفجاري توسط نيتريک اکسيد نيازمند مطالعه بيشتر است. اين يافتهها نشان ميدهند که کامفر ميتواند تحريکپذيري نوروني را افزايش دهد که به احتمال زياد به عملکرد تعديلي آن بر جريانهاي کلسيمي و پتاسيمي وابسته است. از سوي ديگر، هيچيک ازجريان سديمي و يا فسفوريلاسيون کانالهاي يوني براي فعاليت انفجاري القا شده توسط کامفر ضروري نيست.
کلمات کليدي: کامفر، نورون حلزون، فعاليت انفجاري، انحراف دپلاريزان، کانال‌هاي يوني

فهرست مطالب
عنوان صفحه

فصل اول: مقدمه
1-1) صرع 2
1-2) اسانسهاي گياهي 4
1-3) اثرات بيولوژيک اسانسهاي گياهي 6
1-3-4) کامفر 7
1-4) کانال‌هاي يوني و مشارکت آن‌ها در فعاليت نوروني 9
1-4-1) کانالهاي کلسيمي 9
1-4-2) کانالهاي پتاسيمي 12
1-4-2-1) کانال‌هاي پتاسيمي وابسته به ولتاژ 12
1-4-2-2) کانالهاي پتاسيمي وابسته به کلسيم 13
1-4-3) کانالهاي سديمي 15
1-4-3-1) کانالهاي سديمي نشتي (NALCN) 16
1-4-4) کانال‌هاي TRP ‌17
1-4-4-1) کانالهاي TRPV 18
1-5) پروتئين کينازها و تنظيم کانالهاي يوني توسط فسفوريلاسيون 19
1-6) نيتريک اکسيد، تعديل کننده عملکرد نورون 22
1-6-1) مسير متابوليکي توليد نيتريک اکسيد 23
1-7) دلايل استفاده از نورونهاي حلزون 23
فصل دوم: مروري بر تحقيقات پيشين
2-1) ترکيبات اسانس‌ها و عملکرد آن‌ها روي سيستم عصبي مرکزي و محيطي 26
2-2) هدف 29
عنوان صفحه
فصل سوم: مواد و روشها
3-1) حيوانات 31
3-2) تشريح و آماده سازي گانگليون عصبي جهت ثبت 32
3-3) محلولها و داروها 33
3-4) ثبت داخل سلولي 33
3-5) مراحل آزمايش 34
3-6) پارامترهاي الکتروفيزيولوژيک مورد مطالعه 35
3-7) آزمون آماري 36
فصل چهارم:نتايج
4-1) ويژگي‌هاي فعاليت خودبخودي و برانگيخته نورون‌هاي حلزون در شرايط کنترل38
4-2) ويژگيهاي پتانسيل عمل خودبهخودي نورونهاي حلزون در حضور غلظت 1.5ميلي مولار کامفر 38
4-3) ويژگي‌هاي پتانسيل عمل خودبخودي در حضور کامفر 1.5 ميلي مولار و رينگر بدون سديم 43
4-4) ويژگي‌هاي پتانسيل عمل خودبخودي در حضور کامفر 1.5 ميليمولار و مهارکننده‌هاي کانال‌هاي کلسيمي نيکل کلريد 44
4-5) ويژگي‌هاي پتانسيل عمل خودبخودي در حضور کامفر1.5 ميلي مولار و مهارکننده‌هاي پروتئين کينازها کلريترين و H89 45
4-6) ويژگيهاي پتانسيل عمل خودبهخودي نورونهاي حلزون در حضور غلظت 1.5 ميليمولار کامفر و سديم نيتروپروسايد 48
فصل پنجم: بحث و نتيجهگيري
5-1) بحث 50
5-1-1) تغيير در ويژگي‌هاي پتانسيل عمل در حضورکامفر 51
عنوان صفحه
5-2) نتيجهگيري 59
فهرست منابع و ماخذ 60
فهرست شکلها
عنوان صفحه
شکل 3-1. حلزون باغي 31
شکل 3-2. گانگليون تحت مري تثبيت شده در محفظه ثبت 32
شکل 3-3. نمايي از وسايل ثبت داخل سلولي . 34
شکل 3-4. نحوه اندازه گيري برخي پارامترهاي پتانسيل عمل 36
شکل 4-1. الگوي فعاليت خودبخودي نورون در شرايط کنترل،1-2 دقيقه پس از مجاورت با کامفر 5/1 ميلي مولار 39
شکل 4-2. الگوي فعاليت خودبخودي در شرايط کنترل، 1-2 دقيقه پس از مجاورت با غلظت mM 5/1 کامفر و پس از شستشوي محفظه حاوي کامفر با رينگر نرمال حلزون 39
شکل 4-3. پس از بروز فعاليت انفجاري و PDS درنتيجه افزودن کامفر 5/1 ميلي مولار، تزريق جريان منفي پيوسته به سلول و بازگرداندن پتانسيل غشاء به حدود استراحت 44
شکل 4-4. پس از تعويض رينگر نرمال با رينگر بدون سديم حاوي Trise-HCl، افزودن غلظت کامفر 5/1 ميلي مولار به محفظه ثبت 45
شکل 4-5. پس از بروز فعاليت PDS درنتيجه افزودن کامفر 5/1 ميلي مولار، NiCl به محفظه ثبت اضافه گرديد 46
شکل 4-6. پس از بروز فعاليت PDS در نتيجه افزودن کامفر 5/1 ميلي مولار، کلريترين به محفظه ثبت اضافه گرديد 47
شکل 4-7. پس از بروز فعاليت PDS در نتيجه افزودن کامفر 5/1 ميلي مولار، H89 به محفظه ثبت اضافه گرديد 47
شکل 4-8. پس از بروز فعاليت انفجاري وPDS در نتيجه افزودن کامفر 5/1 ميلي مولار، سديم نيتروپروسايد به محفظه ثبت اضافه گرديد 48
فهرست نمودارها
عنوان صفحه
نمودار 4-1. مقايسه ميانگين پتانسيل استراحت غشاء، آستانه، فرکانس پتانسيل عمل در شرايط کنترل و 1-2 دقيقه پس از افزودن غلظت 5/1 ميلي مولار کامفر به رينگر حلزوني نرمال (7=n) 40
نمودار 4-2. مقايسه ميانگين دامنه، مدت زمان پتانسيل عمل و سطح زير منحني در شرايط کنترل و 1-2 دقيقه پس از افزودن غلظت 5/1 ميلي مولار کامفر به رينگر حلزوني نرمال (7=n)
نمودار 4-3. مقايسه دامنه AHP و طول مدت AHP در شرايط کنترل و 1-2 دقيقه پس از افزودن غلظت 5/1 ميلي مولار کامفر به رينگر حلزوني نرمال (7=n) 41
نمودار 4-4. مقايسه ميانگين شيب فاز دپلاريزاسيون و شيب فاز رپلاريزاسيون بين حالت کنترل و پس از افزودن کامفر 5/1 ميلي مولار (7=n) 42
نمودار 4-5. مقايسه ميانگين مدت دوره مهاري بعد از فعاليت برانگيخته پس از تزريق جريان‌ دپلاريزان (nA2) در شرايط کنترل و پس از افزودن غلظت 5/1 ميلي مولار کامفر به رينگر حلزوني نرمال42

فصل اول

مقدمه
1-1) صرع
صرع1 يک اختلال پيچيده سيستم عصبي مرکزي و دومين اختلال نورولوژيک بعد از سکته مغزي است (Hopkins, et al., 1995). در اين بيماري يک ناحيه محدود از مغز و يا نواحي گستردهاي از آن فعاليتهاي کنترل نشده خودبخودي نشان ميدهندکه به شکل تشنج2 نمايان ميشود ((Cavalheiro, et al., 1991. تشنج به تغيير زودگذر رفتار در نتيجه تخليه نوروني مکرر، همزمان وغير نرمال جمعيت‌هاي نوروني در سيستم عصبي مرکزي اشاره دارد. صرع معمولا در نتيجه کاهش عوامل مهاري يا افزايش شديد تحريکپذيري در بخشي از شبکه نوروني مغز رخ ميدهد (Stafstrom, 2003).
از عوامل مختلف ايجادکننده اين بيماري ميتوان به آسيبها و ضربات مغزي، استعمال بيرويه داروها يا برخي ترکيبات محرک، عفونتهاي سيستم عصبي مرکزي، شوک عاطفي، اختلالات متابوليک، الکل، تومورهاي مغزي و مشکلات عروقي مغز اشاره کرد (Vadlamudi and Scheffer et al., 2003). صرع معمولا قابل کنترل اما غير قابل درمان است (Cascino, 1994) و در بسياري مواقع علت ايجاد صرع در بيماران ناشناخته باقي ميماند (Rall and Sheifer, 1991).
تغيير در الگوي فعاليت سيناپسها و اختلال در عملکرد کانالهاي يوني بعنوان دو مکانيسم اساسي زمينه ساز صرع شناخته شده‌اند(Noebels, 2003) . شواهد متعددي تغيير در سيستمهاي نوروترنسميتري مختلف بويژه گلوتامات، آسپارتات و GABA را در ايجاد زمينه صرع تائيد کردهاند (Pinto, et al., 2005). بعلاوه گزارشات زيادي اهميت و نقش ويژگيهاي ذاتي غشاء بويژه عملکرد کانالهاي يوني را در بروز الگوي صرع نشان دادهاند. در بين کانالهاي يوني وابسته به ولتاژ کانالهاي سديمي، پتاسيمي و کلسيمي نقش تعيينکنندهاي در تنظيم تحريک پذيري نوروني دارند (Faingold, 1992). بسياري از اختلالات ژنتيکي در ژنهاي کدکننده کانالهاي يوني در مغز منجر به عدمتعادل بين تحريک و مهار و نهايتا منجر به صرع ميشوند. جهش در ژنهاي کدکننده کانالهاي سديمي، کلسيمي، پتاسيمي و کلري وابسته به ولتاژ و نيز کانال کلري GABAA و کانالهاي حساس به گلوتامات در ايجاد صرع نقش دارند (Shine and Namara, 1994). علاوه بر جهشهاي ژنتيکي، تنوعي از عوامل موثر بر رسپتورها و کانالهاي غشايي ميتواند با تاثير بر ويژگيهاي ذاتي غشاء ميزان تحريکپذيري را تغيير داده و حتي بعنوان عوامل ضد صرع يا صرعزا عمل نمايند. فراوردههاي طبيعي گياهي موثر در درمان صرع همواره مورد توجه محققين بوده و برخي از اين ترکيبات با منشاء گياهي براي قرنها در درمان صرع مورد استفاده بوده و کارايي خود را در تحقيقات تجربي به اثبات رساندهاند (Sayyah, et al., 2002, de Almeida, 2009). از طرفي گزارشهايي وجود دارد که نشان ميدهد عصاره و اسانس روغني برخي گياهان داراي اثرات صرعزاي بارزي هستند که نشاندهنده خطرات بالقوه در گياه درماني است و مؤيد اين نکته است که منشاء طبيعي اين ترکيبات لزوماً به معني بي خطر بودن آنها نيست. متاسفانه تصور عمومي مبني بر بيضرر بودن فراوردههاي گياهي باعث شده که در بسياري موارد بيماران به خود درماني با چنين محصولاتي روي آورند و حتي پزشک معالج خود را از مصرف چنين ترکيباتي آگاه نکنند که ميتواند برهمکنش نامطلوب با داروهاي تجويز شده توسط پزشک را به دنبال داشته باشد (Burkhard, et al., 1999).
از آنجايي که برهمکنش ترکيبات گياهي با اجزاء سلولي دخيل در تحريکپذيري در مواردي افزايش تحريکپذيري و زمينهسازي فعاليت تشنجي را باعث ميشوند، از اين رو شناسايي اين دسته از ترکيبات و مکانيسمهاي دخيل در صرعزايي آنها نيز همانند شناسايي ترکيبات ضدصرع داراي اهميت است.

1-2) اسانسهاي گياهي
اسانس‌هاي گياهي ترکيبات طبيعي، فرار و پيچيدهاي هستند که به وسيله بوي قوي خود مشخص شده و به وسيله گياهان معطر به عنوان متابوليتهاي ثانويه توليد ميشوند. اين ترکيبات در ساختارهاي ترشحي ويژه گياهان از جمله غدد، مجاري و حفرههاي ترشحي و مجاري صمغي ذخيره ميشوند (Ahmadi, et al., 2002; .Bezic, et al., 2009) اين ترکيبات محلول در چربي، الکل و ترکيبات با قطبيت ضعيف هستند همچنين به مقدار خيلي کم قابل حل در آب اند. اکثر آنها بيرنگ يا به رنگ زرد کمرنگ هستند و در برخي موارد از جمله اسانسهاي مربوط به گياه بابونه3 به رنگ آبي اند. به علت وجود باندهاي دوگانه و گروههاي عاملي از جمله گروههاي آلدهيدي، استري و هيدروکسيلي در ساختار مولکولي خود به راحتي قابل اکسيداسيون توسط نور، گرما و هوا هستند .(Skold, et al., 2008)
اين ترکيبات از زمانهاي قديم به عنوان مواد ضد باکتري، ضد ويروس، ضد قارچ، حشرهکش و بعنوان دارو در پزشکي مورد استفاده قرار ميگرفتهاند. امروزه نيز اين ترکيبات در داروسازي، بهداشت، کشاورزي، صنايعغذايي و ساخت محصولات آرايشي کاربرد دارد .(Bakkali, et al., 2008)
اسانسهاي گياهي متشکل از 20 الي 60 جزء با غلظتهاي متفاوت ميباشند که 2 يا 3 جزء عمدهي هر اسانس ويژگيها و اثرات بيولوژيکي آن را تعيين ميکند (Bakkali, et al., 2008).
Faleiro و همکاران در سال 2003 گزارش کردند که فعاليت ضدميکروبي اسانسهاي گياهي توسط بيش از يک جزء صورت ميگيرد.
Ipek و همکاران نيز در سال 2005 نشان دادند که اجزاي عمدهي اسانسهاي گياهي مثل تيمول، اوجنول، سافرول، کاروون، لينالول و سيترونلول ويژگيهاي بيولوژيک و بيوفيزيولوژيک اسانسي که از آن جدا شدند را نشان ميدهند.
از طرفي Cal در سال 2006 مطرح ميکند که ترکيبات متعدد اسانسهاي گياهي، در تعيين بوي خوش، چگالي، رنگ، آبدوست4يا چربي دوست5بودن اسانس، ميزان نفوذپذيري غشاء به اسانس و در نهايت در توزيع سلولي اسانس ايفاي نقش ميکنند. که توزيع سلولي فاکتور تعيين کنندهي بسيار مهمي در عملکرد اسانس است، زيرا بسته به جايگاه اسانس در سلول، مسيرهاي سيگنالينگ متنوعي ممکن است به راه بيفتد. همچنين پيشنهاد شده که ممکن است ترکيبات جزئي موجود در اسانس فعاليت اجزاي عمده را تعديل کنند (Santana-Rios, et al., 2001). پس در واقع تنها ترکيب عمده اسانسها مسئول اثر بيولوژيکي نيست بلکه اثرات توسط مجموعهاي از اجزا صورت ميگيرد.
انواع مختلفي از ملکولها از جمله هيدروکربنها، الکلها، آلدهيدها، استرها، لاکتونها و فنولها در اسانسهاي گياهي وجود دارد (Dorman and Deans, 2000). بطور کلي اسانسهاي گياهي از نظر منشأ بيوسنتزي به دو گروه مجزا تقسيم ميشوند: گروه اصلي که شامل ترپنها و ترپنوئيدها ميباشد، گروه ديگر که از ترکيبات آروماتيک و آليفاتيک تشکيل شده است.
ترپنها گروه متنوعي از محصولات طبيعي که شامل بيش از 2000 عضو هستند و از لحاظ ساختاري و عملکردي از کلاسهاي مختلفي تشکيل شده‌اند. اين مولکولهاي ساختهشده از هيدروژن و کربن هستند و بطور کلي از ترکيب واحدهاي ساختاري 5 کربنه به نام ايزوپرن6(C5H8) ايجاد ميشوند. ترپن‌هاي اصلي شامل مونوترپن‌ها (C10) که از اتصال دو واحد ايزوپرن و سسکوئي‌ترپن‌ها7 (C15) که از اتصال سه واحد ايزوپرن تشکيل شدهاند ميباشند. البته ترپنهايي با تعداد کربنهاي بيشتر نيز وجود دارد ازجمله ديترپنها8 (C20). به ترپن حاوي اکسيژن ترپنوئيد گفته ميشود (Bakkali, et al., 2008).
ترکيبات آروماتيک از فنيل پروپان مشتق شده و نسبت به ترپنها فراواني کمتري دارند. اين گروه خود شامل آلدهيدها، الکلها، فنولها، مشتقات متوکسي و ترکيبات متيلدياکسي ميباشند. مسيرهاي بيوسنتز مربوط به ترپنها و مشتقات فنيل پروپانيک در گياهان معمولا جدا از هم هستند اما مسير عمده آنها ممکن است يکسان باشد.
1-3)اثرات بيولوژيک اسانسهاي گياهي
با توجه به مطالعات صورت گرفته طيف وسيعي از اثرات شامل سيتوتوکسيک و ضدميکروبي،سرطانزايي وضدسرطان را به اسانسهاي گياهي نسبت ميدهند. اين ترکيبات به دليل حلاليت بالا در چربي ميتوانند به سهولت همانند ليپوفيل‌هاي معمولي با عبور از ديواره سلولي و غشاي پلاسمايي، ساختار لايههاي مختلف از جمله پليساکاريدها، ليپيدهاي چرب و فسفوليپيدها را تخريب کرده و آنها را نفوذپذير ميکنند و در نتيجه سبب آسيب برگشتناپذير غشاي سلولي ميشوند و نيز با لخته کردن سيتوپلاسم به ليپيدها و پروتئين‌ها آسيب ميرسانند (Burt, 2004) و بدين گونه اثرات ضدميکروبي و خاصيت سيتوتوکسيک خود را اعمال ميکنند. اسانسهاي گياهي قادراند به غشاء و DNA ميتوکندريايي آسيب زده و منجر به ايجاد جهشهايي در ژنهاي مربوط به پروتئينهاي دخيل در تنفس سلولي شوند (Bakkali, et al., 2008; Burt, 2004). از طرفي برخي مطالعات نشان ميدهد که اين ترکيبات از طريق فعالسازي آنزيمهاي آنتياکسيدان سلول (Sharma, et al., 2001) و فرآيندهاي سمزدايي آنزيمي9 موتاژنها اثرات آنتيموتانژنيک خود را اعمال ميکنند (Kada and Shimoi, 1987).
برخي از اسانس‌هاي گياهي و ترکيبات آن‌ها ممکن است به عنوان عوامل سرطانزاي ثانويه پس از فعالشدن متابوليک در نظر گرفته شوند (Guba, 2001). اين ترکيبات از طريق مکانيسمهاي مختلف ميتوانند سبب القاي سرطان شوند مثلا برخي اسانسها ترشحات استروژن را تحريک کرده که ميتواند باعث القاي سرطان وابسته به استروژن شود. برخي ديگر نيز شامل مولکولهاي فتوسنتزکننده مانند فلاوين، پورفيرين و هيدروکربور هستند که مي‌توانند باعث اريتما (قرمزي و التهاب پوست) يا سرطان پوست شوند. مطالعاتي نقش سرطانزايي متيل اوجنول (Burkey, et al., 2000) و ضدسرطاني اکاليپتول (Moteki, et al., 2002) را نشان داده است.
پيشنهاد شده که اسانسها داراي اثرات فارماکولوژيک مختلفي روي سيستم عصبي ميباشند. اگرچه بيشتر مطالعات منتشر شده، نقل قول عموم در مورد استفاده از اين ترکيبات براي درمان اختلالات سيستم عصبي است اما فقط تعداد کمي از مطالعات فعاليت و اثرات سمي ترکيب اصلي آن‌ها را روي سيستم عصبي توصيف کرده است. اثرات بيولوژيك متعددي از جمله اثر ضدصرعي و نيز اثر صرعزايي به اين تركيبات نسبت داده شده است. به برخي از مونوترپنها از جمله کامفر10،اکاليپتول11و در بعضي غلظتها منتول12و اوجنول13اثرات صرعزايي نسبت داده شده است (Burkhard, etal., 1999).

1-3-4) کامفر
کامفر يک مونوترپن دوحلقهاي كتوني از گروه ترپن هيدروآروماتيک14 با فرمول شيميايي C10H16O است (Agarwal and Malhotra, 2008). کامفر از درخت هميشه سبز Cinnamomum camphora بدست ميآيد. کامفر همچنين در برخي از درختان مربوط به خانواده laurel به ويژه (Ocotea usambarensis) برگ رزماري(Rosmarinus officinalis) و در خانواده نعناع نيزيافت ميشود. اين ماده داراي بوي معطر مشابه بوي اکاليپتول است و به دليل بو مطبوع به عنوان عطر در ساخت لوازم آرايش مورد استفاده قرار ميگيرد (Vogt-Eisele, et al., 2007). کامفر همچنين داراي اثرات ضدالتهابي (به واسطه­ي اثرات مهاري آن بر روي توليد واسطه‌هاي التهاب مانند سيتوکين‌ها، پروستاگلاندين‌ها و لوکوترين‌ها) و نيز اثرات رواني ميباشد (Moussaieff et al., 2008). ازکامفور به عنوان ضد احتقان بيني15 ومهارکنندهي سرفه16 استفاده ميشود (Burrow et al., 1983). داراي اثرات متعدد ضد‌‌دردي17 و ضدخارش18، حساسيتزدايي19 و محرک دستگاه عصبي مرکزي نيز ميباشد Burkhart, 2003)).
تاثير صرع‌زايي اسانس روغني برخي گياهان به مونوترپنهاي دوحلقه‌اي كتوني از جمله کامفرو اكاليپتول نسبت داده ميشود .(Burkhard et al, 1999)گزارش‌هايي از مسموميت و مرگ افراد با کامفر وجود دارد، بخصوص کساني که داروهاي حاوي کامفر را بدون تجويز پزشک مصرف کردهاند همچنين گزارشاتي وجود دارد که برخي از بيماران پس از مصرف ناخواستهي کامفر تشنج تونيک-کلونيک ژنراليزه را تجربه کردند (Agarwal and Malhotra, 2008).
?uli? و همکاران در سال 2008 گزارش کردند که تزريق درون صفاقي کامفر در دوزهاي 400-600 ميکروليتر بر کيلوگرم سبب القاي تشنجات صرعي در موشهاي صحرايي نر ميشود. کامفر همچنين داراي اثرات نوروتوکسيک وسقطکنندگي جنين نيز ميباشد (Gali-muhtasib, et al., 2000). کامفر کانال‌هاي TRPV1,320را فعال ميکند و کانال‌هاي21TRPA1را که در نورون‌هاي گانگليون ريشه‌ي پشتي22گيرنده درد بيان مي‌شوند، مهار ميکند (Nagata, et al., 2005). اين كانالها اطلاعات مربوط به دما و درد را به سيستم عصبي مركزي انتقال ميدهند و در سلولهاي عصبي مختلف بيان ميشوند (Patapoutian et al.,2003). در واقع استفاده مکرر ازکامفر سبب غيرحساس شدن كانالهاي TRPV1 و حساسشدن كانالهاي TRPV3 مي‌شود (Moqrich, et al., 2005). كانالهاي TRPV1 در سلولهاي حسي به خصوص نورونهاي حسي گيرنده درد و نورون‌هاي گانگليون ريشه‌ي پشتي (Patapoutian et al., 2003) و كانالهاي TRPV3در کراتينوسيتهاي پوست و انواعي از سلولهاي عصبي و با هم در پوست، زبان، گانگليون سهقلو23، طناب عصبي و مغز بيان شدهاند (Moqrich, et al., 2005). جريانات TRPV1 فعال شونده با کامفر که دستخوش حساسيت‌زدايي قابل توجهي شده‌اند همراه با مهار کانال‌هاي TRPVA1ممکن است اثرات ضددردي و ضدخارش کامفر را باعث شوند (Xu, et al., 2005). TRPV3در حساسسازي پوست دخيل است و نشان دادهشده که در آسيبهاي عصبي بيانش افزايش مييابد (Smith, et al., 2002). با اينحال حساسيتزدايي کانالهاي TRP ميتواند پايهي مولکولي برخي از خصوصيات دارويي کامفر باشد. عليرغم سابقه طولاني استفاده از اين تركيب در پزشكي و نيز اطلاع از صرعزايي آن، مكانيسم مولكولي تاثير کامفر بر تحريکپذيري بخوبي شناخته نشده است.

1-4) کانال‌هاي يوني و مشارکت آن‌ها در فعاليت نوروني
سيستم عصبي، محيطي سرشار از يونهاست و نورون‌ها در چنين محيطي قرار دارند. نورونها سلولهاي تحريکپذيرياند که وظيفهدريافت، پردازش و انتقال اطلاعات را بر عهده دارند. اين فرآيندها از طريق سيگنالهاي الکتريکي توليد شده توسط فعاليت کانالهاي يوني وابسته به ولتاژ و پتانسيلهاي سيناپسي ناشي از فعاليت گيرندههاي نوروترنسميتري صورت ميگيرد. در واقع کانال‌هاي يوني اهداف فارماکولوژيک مهم ترکيبات طبيعي مي‌باشند. از آنجا که يون‌ها بواسطه فعاليت انواع کانال‌ها و گيرنده‌هاي سلولي انتقال مي‌يابند، وجود انواع کانالهاي يوني با ويژگيها و موقعيت متفاوت موجب ايجاد پتانسيلهاي عمل با رنج وسيعي از فرکانس و الگو ميشود (Debanne, 2004). حفظ تعادل يون‌ها در داخل و خارج نورون‌ها امري ضروري است وهرگونه تغيير در عملکرد آن‌ها مي‌تواند موجب بر هم خوردن تعادل يوني و تغيير در عملکرد طبيعي نورون و تحريک‌پذيريشان شود. اغلب مسيرهاي درگير در تاثير مواد مختلف بر نورون‌ها نهايتا به کانال‌هاي يوني و تغيير در عملکرد آن‌ها ختم مي‌شود (Catteral, 2010).

1-4-1) کانالهاي کلسيمي
کانالهاي کلسيمي واسطه مهم ورود کلسيم به داخل سلول هستند. در واقع کانال‌هاي کلسيمي مبدل‌هاي سيگنالي هستند که سيگنال‌هاي الکتريکي را در غشاي سلول به سيگنال‌هاي شيميايي تبديل کرده و باعث افزايش سطح پيامبر ثانويه 2+Ca و به دنبال آن فعال شدن بسياري از فرايندهاي حياتي درون سلول مي‌شوند که در سلولهاي مختلف از جمله نورونها، سلولهاي اندوکرين و عضلاني وجود دارند. از آنجا که کلسيم يوني داراي دو بار مثبت است با ورود به سلول سبب نوسانات پتانسيل غشاء و مشارکت در ايجاد پتانسيلهاي عمل ميشود همچنين ميتواند عملکرد ساير کانالها را نيز تحت تاثير قرار دهد. آزاد سازي نوروترانسميترها، تنظيم بيان ژن، تکثير، تمايز، آپوپتوز ومرگ سلولي ديگر فرآيندهاي القا شده توسط کلسيم هستند (Perez-Reyes, 2003; Calpham, 2007; Seagar and Takahashi, 1998).
کانالهاي کلسيمي وابسته به ولتاژ24 پروتئينهاي اينتگرال غشاء هستند که ورود کلسيم به داخل سلول را طي دپلاريزاسيونهاي غشايي امکانپذير ميسازند. اين کانالها به مقدار اندک به يونهاي سديم نفوذپذيرند اما نفوذپذيري به کلسيم هزار برابر سديم ميباشد. در يک تقسيم بندي اوليه اين کانالها با توجه به پتانسيل غشايي که در آن فعال ميشوند به دو دسته HVA25 و LVA26 تقسيم ميشوند. کانالهاي HVA نسبت به کانالهاي LVA براي فعاليت خود به دپلاريزاسيون غشايي بيشتر احتياج دارند همچنين طي دپلاريزاسيونهاي طولاني مدت جريان کلسيمي طولانيتري ايجاد ميکنند.
از لحاظ ساختاري اين کانال‌ها يک مجموعه هترو‌مولتي‌مريک27 هستند. مهمترين زيرواحد اين کانالها، زيرواحد 1? ميباشد و از آن جهت که منفذ هدايتگر يون، سنسور ولتاژ و ساختارهاي لازم براي gating و برهمکنش با پروتئينهاي تنظيمي، دارو و سموم را فراهم ميآورد حائز اهميت است (Catterall, et al., 2003). در کانالهاي HVA زيرواحد 1? با تعدادي زيرواحد فرعي ?، ?2، ? و ? گرد هم آمده و يک کمپلکس کانالي راتشکيل ميدهد (Ertel, et al., 2000; Catterall, et al., 2005). اگرچه زير واحدهاي کمکي خواص کانال را تعيين مي‌کنند و اثرات مهمي بر کنتيک، وابستگي به ولتاژ و ويژگيهاي فارماکولوژيکي اين کانالها دارند اما تنوع فارماکولوژيک و الکتروفيزيولوژيک کانال‌هاي کلسيمي در درجه اول از وجود انواع زيرواحدهاي 1? ناشي مي‌شود. به نظر ميرسد کانالهاي LVA فاقد اين زيرواحدهاي فرعي باشند.
رايجترين تقسيمبندي کانالهاي کلسيمي بر اساس معيارهاي بيوفيزيکي چون کنداکتنس، کنتيک فعال و غيرفعال شدن و ويژگيهاي فارماکولوژيک صورت ميگيرد. طي اين تقسيمبندي کانالهاي HVA به انواع کانالهاي L-type، N-type، P/Q-type و R-type، تقسيمبندي ميشوند (Tsien, et al., 1987).
کانالهاي L-type براي فعال شدن خود به دپلاريزاسيون بالا احتياج دارند و داراي هدايت يوني بالا هستند. اين کانالها بيشتر در جسم سلولي نورونها و بخش نزديک دندريت قرار دارند. مهمترين مهارکننده اين کانالها ديهيدروپيريدينها ميباشند (Catterall et al., 2005).
کانالهاي N-type، P/Q-type و R-type براي فعال شدن خود به دپلاريزاسيون غشايي کمتر از کانالهاي L-type احتياج دارند. توکسين‌هاي پلي‌پپتيدي ويژه‌اي از سموم عنکبوت، حلزون و رطيل مانند IVA-agatoxin?، Conotoxin GVIA و SNX-482 به ترتيب کانال‌هاي P/Q، N و R را مهار مي‌کنند (Adams, et al., 1993). اين کانالها به مقدار زياد در پايانههاي سيناپسي نورونهاي مرکزي و محيطي بيان ميشوند و فعاليت آنها منجر به آزادسازي نوروترانسميترها ميشود، انتقال عصبي را در بسياري از سيناپس‌هاي سريع شروع کرده و همچنين ورود کلسيم به جسم سلولي و دندريت‌ها را وساطت مي‌کنند (Catterall, et al., 2003). کانالهاي N-type بيشتر مرتبط با انتقالات مهاري هستند و کانال هاي P/Q-type بيشتر مرتبط با آزادسازي نوروترانسميترهاي تحريکي هستند اما انتقالات مهاري را نيز حمايت ميکنند (Burke, et al., 1993; Caddick, et al., 1999). موش‌هايي با جهش در کانال‌هاي P/Q درجاتي از تشنجات غائب28 را نشان مي‌دهند (Jouvenceau, et al., 2001). کانالهاي LVA به علت جريانهاي گذرايي که ايجاد ميکنند T-type نيز ناميده ميشوند. اين کانالها در پتانسيل غشايي نزديک پتانسيل استراحت غشاء (حدود 70- ميليولت) فعال ميشوند هدايت يوني پايين و دوره باز بودن کوتاه دارند. از مهارکننده‌هاي رايج اين نوع جريانات کلسيمي مي‌توان ميبفراديل29، کورتوکسين30 (سم عقرب) و يون‌هاي نيکل را نام برد(Perez-Reyes, 2003; Catterall, et al., 2005). کانالهاي نوع Tهمچنين درنرونهاي ايزوله و در سلولهاي جدا شده از ماهيچه، بافتهاي اندکرين و اسپرم مشخص شدهاند. ويژگي قابل توجه اين کانالها توانايي آنها در ايجاد اسپايکهاي کلسيمي با آستانه کم و در نتيجه ايجاد فعاليتهاي انفجاري، ايجاد جريان پنجرهاي و در نتيجه ايجاد نوسانات آهسته غشايي ميباشد. مطالعات متعددي وجود کانال‌هاي کلسيمي نوع L و T را در نورون‌هاي حلزون نشان داده‌اند. مشخص شده که 55% از جريان‌هاي کلسيمي در نورون‌هاي حلزون از نوع L و مابقي از نوع T مي‌باشد و توسط عوا مل مختلفي از جمله فسفوريلاسيون توسط کينازها و G پروتئينها تنظيم ميشوند (Faizi et al., 2003; Vatanparast et al., 2006; Senatore and Spafford, 2010).

1-4-2) کانالهاي پتاسيمي
کانالهاي پتاسيمي دستهاي از پروتئينهاي غشايي با عملکردهاي متعدد در سلولهاي تحريکپذير و غيرتحريکپذير هستند که در تعيين پتانسيل غشا و تنظيم طيف متنوعي از فرايندهاي سلولي حائز اهميت ميباشند. بطور کلي در شرايط نرمال با توجه به گراديان الکتروشيميايي يون پتاسيم در جهت خروج از سلول عمل ميکند، فعال شدن اين کانالها منجر به تقليل تحريکپذيري غشاء ميشود (Yuan and Chen, 2006). بيش از 100 ژن کدکننده براي زيرواحد آلفا-زيرواحد تشکيل دهنده منفذ- کانالهاي پتاسيمي در ژنوم پستانداران وجود دارد و اين مورد، کانالهاي پتاسيمي را متنوعترين کانالها و يکي از بزرگترين خانوادههاي پروتئينهاي سيگنالينگ کردهاست. در بسياري از فرايند‌هاي فيزيولوژيک از جمله پيامرساني سلولي، ترشح انسولين، تحريک‌پذيري نورون‌ها، انتقال اپيتليالي الکتروليت‌ها، انقباض عضله صاف، تنظيم حجم سلول و ضربان قلب دخيلند (Hille, 2001). ساير کانالهاي پتاسيمي فقط در بافتهاي تحريک پذير (نورونها، ماهيچههاي اسکلتي و قلبي) بيان شده و بيان آنها ميتوانند الگوهاي سلولي و زيرسلولي بسيار محدود داشته باشند و جنبههاي خاص و موضعي سيگنالينگ الکتريکي را تنظيم کنند (Kang et al., 2008). کانالهاي پتاسيمي در نورونها در موارد زير دخالت ميکند: برقراري پتانسيل استراحت غشاء (RMP)، تنظيم مدت زمان پتانسيل عمل (AP duration)، تنظيم تحريکپذيري يک نورون منفرد و کنترل قدرت سيناپسي بين نورونها (Vatanparast, et al., 2006). کانالهاي پتاسيمي وابسته به ولتاژ و کانالهاي پتاسيمي وابسته به کلسيم از مهمترين اين کانالها ميباشند که در ادامه به آنها اشاره خواهدشد.
1-4-2-1) کانال‌هاي پتاسيمي وابسته به ولتاژ
کانال‌هاي پتاسيمي وابسته به ولتاژ، تنظيمکننده طول مدت فاز رپلاريزاسيون پتانسيل عمل، هيپرپلاريزاسيون متعاقب (AHP) و فاصله بين اسپايک‌ها مي‌باشند (Edgerton, et al., 2003). از جمله مهمترين آنها عبارتاست از: کانالهاي پتاسيمي جبرانکننده تأخيري31 (KDr) که به خاطر کنتيک فعال شدن آهسته احتمالاً در فاز رپلاريزاسيون و تعيين مدت پتانسيل عمل مشارکت ميکنند، کانالهاي پتاسيمي سريع (A-type) که بواسطه کنتيک بسيار سريعشان در ايجاد فعاليت با فرکانس بالا مشارکت دارند (Jonas et al., 2004)، همچنين جريانهاي پتاسيمي نوع M که کنتيک آهستهتر از کانالهاي KDr دارند و معمولاً بعنوان کانالهايي که غيرفعال نميشوند شناخته ميشوند و بواسطه همين ويژگيشان در پديده تطابق32 مشارکت دارند (Storm, 1990).

1-4-2-2) کانالهاي پتاسيمي وابسته به کلسيم
در بسياري از نورونها ورود کلسيم طي پتانسيلهاي عمل سبب فعالسازي برخي از انواع کانالهاي پتاسيمي ميشود. اين کانالها در سلولهاي تحريکپذير اهميت بسزايي دارند و در ايجاد رپلاريزاسيون و هيپرپلاريزاسيون متعاقب پتانسيل عمل (AHP) مشارکت دارند (Vatanparast, et al., 2007). اين جريان نخستين بار توسط Meech و Strumwasser در سال 1970 در نورون‌هاي حلزون شناسايي شد. امروزه اين جريانات پتاسيمي وابسته به کلسيم در انواع مختلفي از سلول‌ها شناخته شده‌اند اين کانالها بر اساس ويژگيهاي بيوفيزيکي و فارماکولوژيکي به 3 دسته ي BK، SK و IK تقسيم ميشوند (Vegara, et al., 1998).
کانالهاي BKنخستين بار در غشاي سلول‌هاي کرومافين (Marty A, 1981) و عضله اسکلتي موش شناسايي شدند (Pallotta, et al., 1981). اين کانالها هدايتپذيري بالايي داشته و فعالشدنشان مستلزم دپلاريزاسيون غشاء و حضور کلسيم ميباشد. هدايت کانال منفرد در حدpS 250-100 مي‌باشد (McManus, 1991).
دربسياري از سلول‌ها کانال‌هاي BK در رپلاريزاسيون سريع و همچنين در AHP سريع (fAHP)، که بطور سريع در طي پتانسيل عمل فعال شده و چند ده ميلي ثانيه دوام دارد، نقش دارند. لذا مهار اين کانال‌ها مي‌تواند باعث افزايش غير فعال شدن جريانات زودگذر سديمي (INaT) و افزايش فعال شدن جريانات آهسته پتاسيمي شود که کاهش فرکانس پتانسيل عمل در سلول‌ها را بهدنبال دارند (Gu, et al., 2007) بنابراين زمان تحريک‌ناپذيري را تحت تاثير قرار داده و تحريک‌پذيري سلول را کاهش مي‌دهد. هر عاملي که باعث افزايش غيرطبيعي هدايت کانالهاي BK شود، مثل جهش در زيرواحدهاي اصلي (?)، منجر به افزايش غيرنرمال تحريکپذيري و بروز اختلالاتي از جمله صرع ميشود (Du, et al., 2005). اين کانالها بوسيله غلظتهاي کم تترااتيلآمونيوم33، iberiotoxinو paxilline مهار ميشوند (Faber and Sah, 2003; Galvez, et al., 1990).
کانالهاي IK داراي هدايتپذيري متوسطي ميباشند. هدايت کانال منفرد متوسطي در حدpS 80-20 هستند به ولتاژ غيرحساساند و اخيرا در مخچه شناسايي شدهاند (Engbers, et al., 2011). اين کانالها در سلولهاي محدودي مثل گلبولهاي قرمز و سلولهاي اپتليالي نيز بيان ميشوند (Ishii, et al., 1997).
کانالهاي SKدر بخش‌هاي مختلف سيستم عصبي مرکزي به ويژه در سيستم ليمبيک و با تعداد کمتر در نواحي مانند نئوکورتکس و مخچه بيان مي‌شوند (Kohler, et al., 1996). اين کانالها داراي هدايتپذيري کمتر نسبت به دو مورد ديگر بوده داراي هدايت کانال منفرد در حدpS 20-4 هستند، به ولتاژ غيرحساس بوده و فعال شدنشان تنها وابسته به حضور کلسيم ميباشد و بوسيله apamin مهار ميشوند (McManus, 1991; .Hallaworth, et al., 2003) برخلاف کانال‌هاي BK کانال‌هاي SK در رپلاريزاسيون پتانسيل عمل شرکت نمي‌کند. اين کانالها بيشتر مسئول فاز AHP آهسته34 و متوسط35 ميباشند (Sah and McLachlan, 1992). بنابراين نقشي اساسي در کنترل فرکانس پتانسيلهاي عمل و الگوي فعاليت بسياري از نورونها ايفا ميکنند همچنين پيشنهاد شده که کانال مذکور در پديده تطابق (accommodation) نوعي مکانيسم مهاري در برابر افزايش بيش از حد فرکانس نيز دخالت دارد .(Yen, et al., 1999)
1-4-3) کانالهاي سديمي
کانال‌هاي سديمي وابسته به ولتاژ براي شروع و انتشار پتانسيل‌هاي عمل در نورون‌ها ضروري هستند. اين کانالها نقش مهمي را در تنظيم تحريکپذيري الکتريکي سلولها ايفا ميکنند و اساساً مسئول فاز دپلاريزاسيون پتانسيلهاي عمل در بسياري از نورونها ميباشند. اين کانال بسته به پتانسيل غشاء ميتوانند سه حالت عملکردي متفاوت داشته باشند: استراحت، فعال و غير فعال. جريان‌هاي عبوري از ميان کانال‌هاي باز کنتيک سريعي دارند و در کمتر از يک ميلي ثانيه به اوج مي‌رسند و در حد چند ميلي ثانيه به حد پايه کاهش مي‌يابند (Cummins, et al., 1994).
اين کانالها پروتئينهاي عرض غشائي و کمپلکسي از يک زير‌واحد ? و دو ‌زير ‌واحد مجزاي ? شامل 1?و 2? مي‌باشند. هر زير‌واحد ? پليپپتيد بزرگي است که از چهار تکرار هومولوگ تشکيل شده و هر تکرار شامل شش قطعه عرض غشايي (S1-S6) است. در واقع عضوي از خانواده کانالهاي يوني با 24 قطعه عرض غشايي هستند، که چهار تکرار هومولوگ منفذ کانال را تشکيل داده و قطعه S4 در هر تکرار بعنوان سنسور ولتاژ عمل مي‌کند. زيرواحد 2? از طريق پيوند دي‌سولفيد با زيرواحد ? پيوند کووالان دارد، در حالي که زيرواحد 1? پيوند کووالان ندارد. زيرواحد‌هاي ? و ? به شدت گليکوزيله هستند (Catteral, 1995). زير واحد آلفا داراي نقش عملکردي اساسي در کانال هاي سديمي و جايگاهي براي اعمال اثر ترکيبات مختلف مثل تترودوتوکسين36، ساکسي‌توکسين37 (مهارکننده کانال سديمي) و سم عقرب38 (فعال کننده ي کانال سديمي) مي باشد. از اين رو پيشنهاد شد که زيرواحد مذکور هم در کنداکتنس يوني و هم در فرايند gating کانال دخيل مي‌باشد.
اگرچه INa مسئول فعاليت نوروني است، اما شواهدي مبني بر حضور يک جريان سديمي مداوم (INap)39 که مخصوصاً در تعديل تحريک‌پذيري نوروني مؤثر مي‌باشد، نيز وجود دارد. جريان سديمي وابسته به ولتاژي مسئول ورود گذراي سديم است که منجر به دپلاريزاسيون غشاء مي‌شود. اين جريان در انواعي از نورون‌ها از جمله آکسون اسکوئيد، تالاموس، استرياتوم و نئوکورتکس انسان گزارش شده است و معمولاٌ تنها کسر کوچکي (%3-1) از کل جريان پيک سديم را در نورونها نشان مي‌دهد، با اين حال مي‌تواند الگوي توليد پتانسيل عمل را بشدت تحت تأثير قرار دهد (Crill, 1996; Wu et al., 2005). شواهدي نشان مي‌دهند که INap آستانهاي حدود 10 ميلي ولت کمتر از INa دارد. اما از سوي ديگر مشخص شد که INapمعمولاٌ بوسيله مهارکنندههاي INa مانند تترودوتوکسين مهار مي‌شود. مطالعات بيولوژي مولکولي نشان مي‌دهند که به احتمال قوي هر دو جريان از يک کانال منشأ مي‌گيرند، با اين تفاوت که شيوه gating کانال در اين جريان‌ها يکسان نيست (يک روش Slow-gating براي جريان INapوجود دارد)



قیمت: تومان


پاسخ دهید